هدف آفرینشت

شخصی در خیابان صفی از گدایان را دید. لحظاتی بعد چند نفر را دید که دچار نقص جسمی و ذهنی بودند او به جمعیت انسانهای رنج کشیده نگاه کرد،

صدایش را بلند کرد و خطاب به خداوند ناله کنن گفت:

 

خداوندا! چطور ممکن است که خالق مهربانی چون تو، این چیزها رو ببیند و هیچ کاری برایشان نکند!؟

 

تا شب در همین فکرها بود. شب هنگام در خواب انگار همان صحنه‌ها رادوباره دید و همان سوال را دوباره پرسید.

 

بعد از سکوت طولانی صدای خدا شنیده می‌شد که می‌گفت:من کاری برایشان کرده‌ام . تو را آفریدم.

/ 0 نظر / 5 بازدید