داستان های کوتاه

قیمت جهنم چقدره؟

 

در قرون وسطی کشیشان، بهشت را به مردم می فروختند و مردمان نادان هم با پرداخت پول، قسمتی از بهشت را از آن خود می کردند.

فرد دانایی که از این نادانی مردم رنج می برد دست به هر عملی زد نتوانست مردم را از انجام این کار احمقانه باز دارد تا اینکه

 

فکری به سرش زد. به کلیسا رفت و به کشیش مسئول فروش بهشت گفت:

 

- قیمت جهنم چقدره؟

 

کشیش تعجب کرد و گفت: جهنم؟!

 

مرد دانا گفت: بله جهنم.

کشیش بدون هیچ فکری گفت:3 سکه

مرد فوری مبلغ را پرداخت کرد و گفت: لطفا سند جهنم را هم بدهید.

کشیش روی کاغذ پاره ای نوشت: "سند جهنم"

مرد با خوشحالی آن را گرفت از کلیسا خارج شد. به میدان شهر رفت و فریاد زد:

- ای مردم! من تمام جهنم را خریدم و این هم سند آن است. دیگر لازم نیست بهشت را بخرید چون من هیچ کسی را داخل جهنم

راه نمی دهم.

اسم ان مرد، کشیش مارتین لوتر بود.

                                        

 

                         *********************************

 

روماتیسم و پاپ

 

کشیشی در اتوبوس نشسته بود که یک ولگرد مست و لایعقل سوار شد و کنار او نشست

مردک روزنامه ای باز کرد و مشغول خواندن شد و بعد از مدتی هم از کشیس پرسید:

پدر روحانی روماتیسم از چی ایجاد میشود؟

کشیش هم موعظه را شروع کرد و گفت روماتیسم  حاصل مستی و میگساری و بی بند

و باری است

مردک با حالت منفعل  دوباره سرش گرم روزنامه خودش شد

بعد کشیش از او پرسید تو  حالا چند وقت است که روماتیسم داری؟

مردک گفت من روماتیسم ندارم

اینجا نوشته است پاپ اعظم دچار روماتیسم بدی است

 

نکته: نتیجه اظهار نظر های بدون اساس و پایه علمیِ مدعیان حفظ اخلاقیات

نهایتا به بی اعتباری کلیت اصول اخلاقی ختم میشود

کاری که دشمنان اصول اخلاقی هرگز نمیتوانند به این سادگی آنرا انجام دهند.

 

 **********************************


روزی مردی داخل چاله ای افتاد و بسیار دردش آمد ...

 

یک روحانی او را دید و گفت : حتما گناهی انجام داده ای!

  

یک دانشمند عمق چاله و رطوبت خاک آن را اندازه گرفت!

 

یک روزنامه نگار در مورد دردهایش با او مصاحبه کرد!

 

 

 

یک یوگیست به او گفت : این چاله و همچنین دردت فقط در ذهن تو هستند در واقعیت وجود ندارند!!!

 

یک پزشک برای او دو قرص آسپرین پایین انداخت!

  

یک پرستار کنار چاله ایستاد و با او گریه کرد!

 

یک  روانشناس او را تحریک کرد تا دلایلی را که پدر و مادرش او را آماده افتادن به داخل چاله کرده بودند پیدا کند!

 

یک تقویت کننده  فکر او را نصیحت کرد که : خواستن توانستن است!

 

یک فرد خوشبین به او گفت : ممکن بود یکی از پاهات رو بشکنی!!!

 

سپس فرد بیسوادی گذشت و دست او را گرفت و او را از چاله بیرون آورد...!

 

 

 

آنکه می تواند، انجام می دهد و آنکه نمی تواند، انتقاد می کند.

 

 

 جرج برناردشاو

/ 2 نظر / 13 بازدید
Fall Rain

قشنگ بود - من داستانای کوتاه رو دوست دارم حتی اگه دباره شنیده باشمشون

مریم

سلام بااجازه از دومی استفاده کردم [لبخند]